.
.
.
نمی دونستم باید چی بگم ٬ منم مثل بقیه کنارش دم در ایستاده بودم ٬ با ظاهری شبیه بقیه .
صورت های اصلاح نشده ٬ چشم های بی حال و بیرون زده ایی که از بی خوابی شب قبل مراسم و ناراحتی ٫ فریاد میزد و پیرهن های مشکی ایی که سالی چند بار فقط برای اینجور مراسم از کمد ها خارج میشد .
تو خودم بودم . دوست داشتم بهش چیزی بگم و کمی آرومش کنم ٬ بگم که تو غمش من و بقیه رو شریک بدونه ٬ بگم که تنها نیست و خیلی چیزهای دیگه ایی که بغضم اجازه نمیداد از دلم به زبونم راه پیدا کنه .
دوست داشتم چیزی بگم که گوش کنه و دلش رو آروم کنه ٬ نه مثل حرف های روتین و همیشگی که آدم ها فقط اون ها رو میشنون ٬ و تا به زبون میاد طرف تا تهش رو میخونه و تشکر میکنه .
می دونستم اینجور موقع ها معمولا باید تسلیت گفت و گفت که خدا بیامرزتش ٬ هرچی خاک ایشونه....... و چیز های مشابهی که از بچگی از بزرگترها یاد گرفتیم ٬ ولی نه ٬
نه ٬ اینا چیزی نیست که من دنبالش بودم .
همش توی دنیای خودم بودم به همین موضوع فکر میکردم و هر از گاهی سرم رو همون جا که ایستاده بودم بالا میاوردم و به افرادی که میومدن و میرفتن نگاهی مینداختم و باز میرفتم تو فکر .
اینبار قبل اینکه خودم سرم رو بالا بیارم صدای پاهای شخصی نظرم رو جلب کرد .
مردی آراسته و قد بلند ٬ چهار شونه و با صورتی اصلاح شده و قدم های بلند به سمت ما میومد .
کمی بی دلیل اظطراب پیدا کردم ولی بیش از اون کنجکاو شدم .
احتیاج نبود ببینمش تا بفهمم دقیقا کنار من روبروی اون ایستاده و میخواد چیزی بگه ٬ بوی عطرش بهم فهموند که کنارمه .
سرش رو نزدیکش آورد و با صدایی آروم بهش گفت :
خوش به حالت !
بدترین قسمت زندگیت تموم شد .
امید ۲۶/۶/۸۹
...............................................................................
پ .ن :
طلب مغفرت و آمرزش میکنم از خداوند منان برای تمامی کسانی که دیگر کنارمان نیستن .
آدمی می شناسم از دوزخخوف و تشویش دارد و من نه
بس که می ترسد از عذاب خدا
هول آتیش دارد و من نه
دائما ذکر گوید و تسبیح
در کف خویش دارد و من نه
قلبی آکنده از خدا و سری
باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است در رکوع و سجود
گوئی او جیش دارد و من نه
تا رسد زآسمان به او الهام
دوسه تا دیش دارد و من نه
گوئیا با خدا بود فامیل
او که این کیش دارد و من نه
بهر ماموریت ز بیت المال
هی سفر پیش دارد و من نه
بر نگشته ز انگلیس هنوز
سفر کیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره
کوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد
او دو تا شیش دارد و من نه
پانزده تا مغازه یک پاساژ
توی تجریش دارد و من نه
در دزاشیب باغ و در قلهک
خانه از خویش دارد و من نه
پانزده تا عیال صیغه و عقد
بی کم و بیش دارد و من نه
گرچه با گرگها بود دمخور
ظاهر میش دارد و من نه
دانی او این همه چرا دارد؟
چون که او ریش دارد و من نه
محمد رضا عالی پیام "هالو "
کویر رو دوست دارم٬ چون تو اون احساس می کنم به خدا نزدیکترم.
چون تنها و غریبه ٬ صاف و ساده اس.
تا چش کار میکنه آسمون و زمینه ٬
خوب که میبینی٬ فقط خداست .
خیلی وقته دیگر چیزی ننوشته ام . میشه گفت ذهنم خالی شده از موضوع .
تقریبا آخرین مطلبی که اونجور که دلم میخواست نوشتم ٬ به تو میرسم دوباره بود .
فعلان اون جرقه ایی رو که لازم دارم برای نوشتن ٬ تو ذهنم زده نشده.
کمدم پر شده از چکنویس پست های نیمه کاره .
پست هایی که با موضوعات مختلف سعی در نوشتنشون کردم ٫ ولی بعد بی خیالشون شدم و نیمه کاره ولشون کردم.
مثل پستی که با الهام از خواستگاری یکی از دوستانم در حال نوشتنش بودم و یا مطلبی که در مورد نوروز نوشتم و یا ..... ٬ بگذریم.
راستش یه جورایی مثل فیلمسازها شدم ! ( محض ریا !!! )
بعد از نوشتن پست هایی که به نظر خودم خوب بودن ( که بیشترش رو در سال ۸۵ نوشتم ) کمی سختگیر شدم و با وسواس بیشتری مینویسم.
ترجیح میدم دیر به دیر بنویسم ولی چیزی را ثبت کنم که ارزش نوشتن و خوانده شدن را داشته باشد.
پست امروز رو هم به بهانه ایی مینویسم ٬ درست مثل پست قبل !
" دیل کارنگی میگه : اگر تصور میکنید مردم به شما علاقه دارند ٬ به این سوال پاسخ دهید :
اگر شما امشب بمیرید ٬ چند نفر برای شرکت در تشیع جنازه ی شما خواهند آمد ؟ "
از اون سوال هاست که میشه راجبش حالا حالاها حرف زد.
حالا کاری ندارم ٬ ولی یقینا هرچند نفری که بیایند بیشتر از نفراتیست که در خوشی ها همراهیمان میکنند.
به دوروبر خود نگاه کنید .
کسانی که برای تولدها می آیند و برای عرض تبریک تماس میگیرند بیشترند یا کسانی که برای ابراز تاسف و عرض تسلیت ؟
حلقه ی گمشده ی ما چیست ؟ کجای این زندگی جاش گذاشتیم ؟
جوابش رو نمی دونم .
ولی گله ای نیست . این روزها کار ما شده دیدن و شنیدن و حس کردن چیزهایی که دوست نداریم ٬
اینم مثل بقیه.
این شعر رو یکی از دوستان مرحوم پیمان عبدی در مراسمش خوند ٬ خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم .
تا كه بوديم نبود با ما كسي .... كشت ما را غم بي همنفسي
تا كه مُرديم همه يار شدند .... خفتهايم همه بيدار شدند
پیش خودم گفتم ٫کاش خدا ما آدم ها رو مثل اجناس و کالاها می آفرید و تاریخ انقضامون رو روی پیشونیمون حک میکرد تا هر وقت به هم میرسیدیم ٬ یه سری چیزها برامون یادآوری شه تا به این بهونه ام که شده ٬ حداقل کمی با هم مهربان تر و زیباتر زندگی کنیم .
شاید اینجوری به جبر دلسوزی و ترحم هم که شده دنیا زیباتر از الان میشد !
در آخر هم با دیالوگی از فیلم پا برهنه در بهشت صحبتم رو تمام میکنم :
خداوندا ٬ ای قادر متعال
زمین یک سر منبع از جلال و شکوه توست
آنچه تو میخواهی سرچشمه ی سعادت ماست
آنچه تو می خواهی مایه ی آرامش ماست
خدایا ٬ لحظه ای به زندگی ما بر روی زمین نگاه کن.
آیا آنچه تو می خواستی ٬ این بود ؟؟؟
.................................................................................
تولدم مبارک !!
از جان عزیزترم ، درشهریم که با تو برایم غریب نیست
اما دیشب را باز بی تو ، در غربت گذراندم
سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست.
که با یاد تو گرم مانده است.
کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است...

.....................................
پ.ن :
دیالوگ ، شبهای روشن .
نوروز

سال نو مبارک.
آرزومند همه ی آرزوهای خوب و قشنگ برای تک تکتونم .
امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشیم و اگر خواسته ایی داشتیم که در سال گذشته بهش نرسیدیم ، امسال بهش برسیم , البته اگر صلاحمون در رسیدن به اون خواسته هست .
عید نوروز مبارک
پ.ن :
خیلی وقت بود که به این جور سوالها زیاد فکر میکردم که چرا مردم انقدر نامرد و سنگدل و پست شدن ؟
چرا دنیا انقدر کثیف و زشت شده ؟
چرا همه جا قحطی و خونریزی و جنگ و دروغ شده .
چرا چرا چرا و خیلی سوالات اینجوری دیگه که میشه گفت تقریبا اساس و محور اصلی تمام پست های نوشته شده ی من تو این سه ساله .
تا اینکه امروز بالاخره به جوابم رسیدم.
در کتاب تاریخ طبری ج ۵ ص ۴۴۷ از سیدالشهدا -ابا عبدالله الحسین - نقل شده که ایشان بعد از اینکه علی اکبرش توسط مرة بن منقذ عبدی ٫ لعنت االله علیه به شهادت میرسد و دشمن بدن او را با شمشیر سلاخی میکند ٬ حضرت بالای سر علی اکبر (علیه السلام) میرود و میگوید :
پسرم ٬ خداوند قومی را که تورا کشت ٬ بکشد. چه گستاخند این گروه بر خدا و بر هتک حرمت رسول خدا ! خاک بر سر دنیای بعد از تو .
آره ٫ دنیای بی وفایی رو که پسر علی (ع) اینجور با دل شکسته نفرین کنه ٫ بهتر از این نمیشه.
با این وجود باز جای شکرش باقی ِ ٬ من وقتی این و خوندم پیش خودم گفتم باز خدا خیلی رحمان و رحیم که وضعمون اینه و خدا کنه همینطور ام بمونه !!!!!
و در آخر یک نکته ی جالب که جای بسی تامل داره اینکه ٬ بازی دنیا تا چه حد ؟!!
آخه یه خواهر برادر تا چه حد میتونن متفاوت باشن .
آدم اینقدر کور و منحرف ؟؟؟؟؟؟؟
خواهر باشه فاطمه دختر حزام کِلابی که همگی ایشون رو به کنیه اش یعنی ام البنین ( مادر پسران ) میشناسیم ٬ همسر دیگر امام علی (ع) و مادر ۶ برادر بود که عباس بن علی یا همان حضرت ابوالفضل ملقب به قمر بنی هاشم یکی از آنهاست. کسی که وقتی امام حسین بالای سرش رسید و دید دو دستش قطع شده و پیشانی اش کوفته شده و غرق در خون ٫ تیر او را پوشانده ٬ فرمود :
اینک کمرم شکست و چاره ام کاهش یافت و دشمن مرا شماتت میکند .
و برادر کسی نیست جز شمربن ذی الجوشن- لعنت الله علیه - فرمانده پیاده های لشگر اموی که جای توضیح نداره و همه میدونیم چکار کرد .
تاریخ طبری ج ۴ ص ۳۱۶ و ۳۱۷ :
شمر به سوی اصحاب اما حسین (ع) آمد و فریاد بر آورد :
کجایند پسران خواهر ما ؟
منظورش عباس (ع) و برادرانش بود. عباس ٫ جعفر و عثمان بیرو آمدند و گفتند :
چه می خواهی ؟
شمر گفت : خواهرزادگان شما در امانید .
عباس و برادرانش به او گفتند :
خداوند تو و امانت را لعنت کند . چون تو دایی ما هستی ما در امانیم ولی پسر رسول خدا در امان نیست ؟!!!!!
اینجاست که میگن زبانم در دهان باز بسته اس !!!!
دقیقا سه سال پیش بود .
با این پست شروع کردم :
من از مردم همين شهرم. همهء آدماي اين شهرم دوست دارم . چون تقريبا هيچ کدومشونو نميشناسم .
از آدم هاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده کشيديم ، اگر کسي حرفهاي مجسمه هارو باورکنه، بايد بين خودشو مردم نرده بکشه !
من اين حرف هارو باور کردم ، اصلا باور کردني هست ؟
توانا بود هر که دانا بود . واقعا ؟؟
من با همه غريبم ، با مجسمه ء آدمها - با آدمهاي مجسمه .
آدم ها از دور دوست داشتني ترن ٬ شايدم خيالاتيمو ميترسم با پيدا کردن دوست مجبور بشم
از خيالبافي دست بردارم اما اگر دو نفر به قيمت دوستي مجبور بشن تا اخر عمر بهم ديگه
دروغ بگن بهتره که در تنهايي بشيننو به چيز هايي فکر کنن که دوست دارن .
روز ها فکر کردن فايده نداره. صدا و نور و شلوغي مزاحم خيالبافي آدمه .
بايد صبر کرد تا شب بشه .
شبها ي روشن
یادش بخیر. مقدمه ام قسمتی از دیالوگ های فیلم فوق العاده ی شبهای روشن بود ٬
حالا از اون روز سه سال گذشته و من راضی ام از پست هایی که نوشتم و امیدوارم به کمک خداوند و نظرات شما روز به روزم بهتر شه.
تولدت مبارک
مثل هر شب ٫ دست گرمش تو دستم بود که خوابم برد .
خواب دیدم وسط یه بیابونیم ٬
من ٫ اون ٫ یه فاصله و یک جاده ی صاف و طولانی .
با چشمانی متعجب و نگران این طرف و اون طرف را نگاه میکردم و بی هدف راه میرفتم.
راه رفتنی که زیر اون آفتاب داغ و کشنده توی اون بیابون بی سر و ته هیچ معنایی نداشت .
بی اختیار به سمت عقرب کوچکی رفتم که روی یک تیکه نون ٬ زیر سایه ی یک سنگ بزرگ جا خوش کرده بود.
نمیدونم چرا ٬ ولی با اینکه گرسنه نبودم تصمیم گرفتم تیکه ی نون رو بردارم .
شاید یه جایی اون ته مه های ذهنم داشتم آینده نگری میکردم !
بالاخره ٬ بی توجه به اطراف ٬ نزدیک شدم و با گوشه ی پایی عقرب رو به کناری پرتاب کردم و نون رو برداشتم و توی جیبم گذاشتم !
صدای خنده اش که اومد تازه یادم افتاد که تنها نیستم و اونم با منه .
نگاهمو به سمتش چرخوندم و به صورت معصومش زل زدم ٬
میخندید ٬ در حالی که اشک میریخت !
به حال عجیبش خیره مونده بودم . سایه ی کوچک و سیاهی بهت منو شکست ٬
چشم هام رو با دست چند بارمالیدم تا درست تر بیبنم !
خدایا...........
چی میدیدم . عقرب لعنتی از کنار پای ظریف و لاغرش پایین میومد و کم کم داشت جای نیشش قرمز میشد !
احمقانه و مجسم گونه نگاهش میکردم . سر جام خشکم زده بود .
پاهام تاب جدایی از اون زمین نحس رو نداشت . همین که اراده کردم به سمتش برم ٬ ازم دور شد .
در حالی که ایستاده بود دور میشد !!
نفس نفس دنبالش میدویدم ٬ ولی بهش نمی رسیدم .
ترس از دست دادنش داشت دیوونه ام میکرد و اون هی دور تر میشد .
سرعت دور شدن اون خیلی بیشتر از سرعت نزدیک شدن من بود.
بدجوری به نفس نفس افتاده بودم ٬ خیس عرق بودم و تو دلم به زمین و زمان فحش میدادم !
اینقدر نفس هام تند شده بود که پیش خودم گفتم حتما تا چند دقیقه ی دیگه تلف میشم !
همینطور که توو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که یکم استراحت کنم و دوباره راه بیفتم یا نه ٫ دیدم اینقدر از من فاصله گرفت تا محو شد .
هراسان از خواب پریدم و بی مهابا سر جام نشستم.
دست گرمش هنوز تو دست سرد و عرق کرده ی من بود .
اینقدر دستشو محکم گرفته بودم که جای انگشت هام روی دستش ٫ سفید مونده بود .
یه دل سیر نگاش کردم ٬ مثل بار اولی که دیده بودمش ٬
تپش قلبم که خوابید و آرومتر شدم کمی دراز کشیدم ٬ وقتی برای خوابیدن نبود٬ دم دمای صبح بود .
صبح اول وقت ٬ وقتی هنوز هوا گرگ و میش بود از خونه زدم بیرون ٬ به هوای آزاد احتیاج داشتم.
کلی راه رفتم و فکر کردم. توی راه با دوستم امید تماس گرفتم و ازش خواستم تا یه ساعت دیگه
تو خونه اش ببینمش. میخواستم راجب اون خواب کذایی باهاش حرف بزنم و ازش بخوام که تعبیرش کنه .
امید یه دوست قدیمی و صمیمی بود ٬ من رو هم خوب میشناخت و منم قبولش داشتم .
دوروبر ساعت ۸ رسیدم پیش امید ٬ شک نداشتم که مثل همیشه تنهاست.
بالا رفتم و بعد از خوردن یه فنجون قهوه ی تلخ تر از خواب دیشبم ٫ سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم . . .
.
.
.
.
.
.
.
حرف های امید مثل پتک محکم خورد تو سرم !
از پله ها که پایین میومدم ٬ حرفاش دائماً تو سرم میچرخید و دوره میشد .
مدام فلش بک میخوردم به لحظه ای که سر میز نشسته بودیم و امید اون حرف ها رو میزد ٬
مطمئن ام متوجه ِ شدت ِ تعجب من شد که به خاطرش چشام داشت از حدقه بیرون میزد .
بیابان / در اصل همون دنیای دوروبره تو بوده که هیچی اش به قدری تو رو مجذوب خودش کرده که همه چی تو ٬ یعنی عزیز ترین رو به خاطرش فراموش کردی .
تیکه ی نون و عقرب / بی شک نون تو خواب نشان رزق و روزی است ٫ ولی چیزی که اینجا مهمه نحوه ی بدست آوردن اونه . تو بی توجه و غافل از همه چی فقط سعی در بدست آوردن اون تیکه ی نون داشتی. در اصل تو به اطراف و اطرافیانت بی توجهی کردی و غرق مسایل مادی شدی٬ در صورتی که شاید در برحه ای از زمان اصلا احتیاجی به این کار نبوده و کمی توجه به دوروبری هات واجب تر بوده .
عقرب هم ظاهرا پیامد و بازتاب منفی عملی که تو انجام دادی که در اصل به سمت خود تو بر گشته و غیر مستقیم گریبان گیر خود تو شده .
خندیدن در حال اشک ریختن / اون با اینکه از تو دلگیر بوده و دلش شکسته بوده ٫ ولی در ظاهر سعی کرده بروز نده ٬ غافل از اینکه چشمها بلد نیستن دروغ بگن و اشک ها هرچی رو که توو عمق وجود آدمه با خودشون بیرون میارن و فاش میکنن . در اصل این خود تو بودی که با کارهات اون و از خودت روندی و اون بی اختیار از تو فاصله گرفته . ( ... در حالی که ایستاده بود دور میشد ! )
خیلی داغون شده بودم ٬ به امید گفتم آخه من که نمی خواستم... ٬ من تمام سعی ام رو کردم که نذارم ازم دور شه ٬ ولی اصلا بهش نزدیک نمیشدم .
همچین به نفس نفس افتاده بودم که داشتم میمردم .
امید گفت : اگه تو تمام تمرکز و هدفت رسیدن به اون بود ٬ نباید حتی یک لحظه ات هم از دست میدادی و به چیزی جز اون فکر میکردی .(...همینطور که توو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که یکم استراحت کنم و...)
بی اختیار داد زدم : آخه داشتم میمردم !
امید آروم و با کنایه گفت : اگه واقعا براش میمردی بهش می رسیدی !
در آخر هم گفت که ٬ اگه با هم یکی بودید ٬ جاده ای در کار نبود !!!
کل روز رو به حرف های امید به خصوص حرف آخرش فکر میکردم ولی منظورش رو از جمله ی آخر نمی فهمیدم.
بدجوری بهم ریخته بودم ٬ به قدری تو حال و هوای خودم بودم که اصلا نفهمیدم کی غروب شد.
کل روز و مثل آدم های مست ٬ سرگردون پارک ها و کوچه ها بودم ٬ دنبال جایی که یه دقیقه بشه مثل آدم فکر کرد و خلوت کرد .
بالاخره روز غم زده ام سپری شد .
مثل هر شب ٬ موقع خواب دست پاکش رو توو دستم گرفت و شاید این بار محکم تر از همیشه و دراز کشیدم و به سقف تاریک و ماتم زده ی اتاق که توو اون تاریکی انتهایی نداشت ٬ زل زده بودم و فکر میکردم.
ذهنم خیلی پریشون بود ٬ منظور امید ؟؟ قضیه ی جاده ؟؟ و .....
توو همون حالت چرخی زدم و رو به اون خوابیدم ٬ چشم توو چشم ٬ هرچند چشمای اون بسته بود !
داشتم به دست هامون نگاه میکردم که ناگهان احساس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی سرم !
موهای تنم سیخ شده بود ٬ لرزه ی خفیفی تمام بدنم رو فرا گرفت .
درسته که دستش توو دست من بود و به خیال من هیچ فاصله ای نبود ٬ ولی وقتی روبروش خوابیده بودم ٫ قلب هامون دقیقا تو یک راستا ٬ و روبروی هم بود ولی با یه وجب فاصله .
یه وجبی که توو حقیقت یه جاده ی طولانی بود ٬ یه جاده ی صاف و طولانی .
حالا میفهمیدم منظور امید و که اگه دلهامون یکی بود .............. ٬ دیگه نه فاصله ای بود و نه جاده ای در کار بود .
نمی دونستم باید چکار کنم ٬ بدنم سرد بود و تمام عضلات صورتم میلرزید ٬ بغض سیاه و سنگینی داشت خفم میکرد٬ به زور خودم رو کنترل میکردم.میدونستم هر اشتباهی جایی برای جبران نداره ولی اینبار.... .
از اینکه وقت برای جبران داشتم سخت خوشحال بودم . دستش توو دستم بو د و با تمام وجود خدا رو حس میکردم که او هم دست منو محکم گرفته . نگاهی از روی شکرگزاری به بالا انداختم و بی اختیار به خودم لرزیدم .
حس غریبی داشتم . دوباره نگاش کردم و در حالی که بی اختیار اشک هام روی صورتم میریخت ٬ دستش رو بالا آوردم و بوسیدم و به انتظار فردا کنارش آروم گرفتم ٬ فردایی که برای من ......... .
امید ۱۰/۱/۸۷
--------------------------------------------
پ.ن
۱- تقدیم به همه ی کسانی که بی بهانه و خالصانه شریک زندگی خود را دوست میدارند .


